خرید بک لینک
طی این دو ماه چهارمین یا شاید پنجمین بار است سرماخوردهام. و این اصلاً خوب نیست. بدنام قوی بود و شاید سه سالی یکبار مختصر سرما میخوردم؛ اما شیمیدرمانی به شدّت ضعیفام کرده است: جسم تنها تحلیل نمیرود(منظورم ریختن مو، وکباغر شدن، کبودی زسر چشم و... و... است)، بلکه سیستم ایمنی بدن هم ضعیف میشود، حتی یک بیماری ساده میتواند دخلت را بیاورد و تمام. ازین چهار پنج باری که سرماخوردهام، سرماخوردگی اول آبانماه از همه بدتر بود، تب بالا، تعرق شدید، و... و... ، شانس آوردم. این سرماخوردگی هم از دیشب سر و کلهاش پیدا شده، و شدت گرفته، و الان رسیده به تب و لرز، درد گلو و سرفه بیوقفه. حال مزخرفی است و ترس ناکار شدن هم دارم. لباس گرم چندتا پوشیدهام روی هم، مدام داروهای گیاهی میخورم/مینوشم، قرص و سوزن و بخور و...، و رفتهام زیر چند تا پتو، چسبیده به شوفاژ. یک درد شکم مزخرفی هم آمده سراغم: عجب وضع بدی است. شیمیدرمانی تازه با همین سرماخوردگی تعطیل شد، با این شدت یحتمل جلسهی بعدی هم تعطیل شود. ولی باز باید بیایم تا آزمایش بگیرند و.... چقدر بدنم کوفته است و درد میکند امشب. انگار یکی دست کرده توی دل و جگرم و دارد همه را میکشد بیرون، انگار یک سیخ داغ کرده باشند توی استخوان. امیداورم این بار بستری نشوم دیگر... از بیمارستان و بستری شدن نفرت دارم...

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

سهشنبهای که گذشت(چهاردهم)، بعد از ده یازده روز برگشتم، با سرماخوردگی شدیدی که حتّی باعث شده بود بستری شوم و شیمیدرمانی را هم به تعویق انداخته بود(و هنوز ادامه دارد ولی نه با آن شدَّت). صُبح رسیدم، در پرواز گوشام خون آمده بود، مستقیم رفتم دکتر، کارهایی کرد و چیزهایی نوشت. رفتم خانه، مادر جانام را دیدم، بوسیدماش و خوشحال شدم، هرچند سرم کمی گیج می رفت و دردی هم داشتم و خوابآلود هم بودم. به بانک رفتم تا اوراقی را برای دوستی امضاء کنم. رفتم دنبالِ کاری برای دوستی و نیز مادر جانام. چشمام به دیوار خورد، عکسی دیدم و ترسیدم—چرا که میلاد را یادم آمد—، با ترس به عکس نگاه کردم، بله خودش بود: هادی. نمیتوانستم باور کنم چرا و چطور و کِی... ؟ به چندین نفر زنگ زدم و کسی جوابی نداد. تاریخها را دُرُست ندیدم، فکر کردم دیروز بوده. به زحمت خودم را جمع کردم، هنوز ناباورانه داشتم فکر میکردم چطور میشود؟نه! ممکن نیست! به هر زحمتی بود رفتم و کار را تمام کردم. برگشتم خانه. باز زنگ زدم، خبری نشد. بعدتر، ظهرِ دیرتر، رحمان زنگ زد، صحبتی کردیم و خوشوبشی، گفتم: هادی... ، گفت تو هم فهمیدی؟ گفتم: منم... قصه کرد، و گفت چه شده بوده: برادر کوچکتر چند روز[شب] پیشتر مست کرده است و در خانهشان شلوغ کرده و... و ... ، هادی آمده است آراماش کند، درگیر شُده و گلدانی و ضربتی و ... و ... .

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

خوب است جایی از آنِ خود داشته باشیم: میتوانی خلوت کُنی، و از هیاهوی زمان و دُنیا و آدمهای غریبه[و گاه آشنا حتّی] لَختی کناره بگیریم. خوب است جایی از آنِ خودم دارم. حالا، اگر دوستی عزیز(عزیزترین دوست)، جایی از آنِ خود نداشته باشد، میتواند بیاید اینجا--که لابُد بخشی از آنْ از آنِ او نیز هست(و فکر میکنم آنها که عزیزند بخشی از چیزهایی که داریم مالِ آنها نیز هست)--، و اندککی از هر آنچه که پُشتِ درِ اینجاست، فارغ شود. بیاید و بنشینیم و یکدیگر را ببینیم، با هم بخندیم، و گاهی یکیمان بزند زیرِ گریه، و نپرسیم چرا گریه میکنی؟ صمیمیّت و محرمیّتْ این نیست که، همه چیز را بدانیم، و یا بگوییم؛ این نیز هست که، چیزهایی نگوییم و ندانیم، و از نگفتنِ یا ندانستنِ آنها، آنجا، نزدِ آن کَس، احساسِ امنیّت و آزادی، داشته باشیم(امنیّت و آزادی نیز، همیشه این نیست که چیزی بگوییم یا کاری بکنیم)، و از نشنیدنِ آنها حسّ نکنیم که صمیم نیستیم و یا غریبه بحساب آمدهایم. اگر اقتضاء صمیمیّت و محرمیّت هم نباشد، اقتضاءِ ادب و احترام، این هست که، اصرار نکنیم در گفتنْ و ... . حالا اگر موقعیّت و وضعوحال بغرنج است و دوستی پریشانأحوال، شاید بهتر باشد بهجای اصرارِ بر گفتن و محرم دانستن، صرفًا باشیم. گاهی صِرفِ بودن هم خودش کاری است، همچنان که گاهی باید بروی و بگذاری تنها باشد. اگر اقتضاء صمیمیّت و محرمیّت هم نباشد، شاید

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

صدایِ کشیده شدنِ تیغ روی مقوا و کاغذ را بلد نیستم بنویسم! بوی چسب، جایی که خیلی روشن نیست، هوایی که اندکی سرد و اندککی نَمور است؛ نشسته است و دارد کار میکند، من هم برایش چای بریزم یا یک چنین چیزهایی. الان هم این جمله یادم میآید، مینویسم اینجا تا بعد: Un ami est celui qui coaît la chanson qui est dans ton coeur et qui peut te la chanter quand tu en as oublié les paroles… هرچند که چنین تصوّری از خودم نداشته باشم. به چایْ و چند تا رنگ، و، "او" چه آهنگی میآید؟

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

از کنارِ خیابان پیاده رد میشد، خانمی در ماشینی ستیشن، پُشتِ فرمانْ نشسته، تنها، خیابان هم خلوت و چراغهای برق کمجان؛ چونان گُربهای: به سمتِ دَرْ خیلی غمگین لَمیده و سَرَش را به شیشهی دَرْ تکیه داده، چَشْمانش پُر از اَشک و اِنگار بُغْضی آمادهی ترکیدن.—خیلی خوب میبود مثلِ شاید یک فیلمِ هالیوودی بِرَوَد پُشتِ شیشهی ماشین آرام بکوبد—جوری که نترسد(چطور؟!)—، و بَعْد بگوید کُمَکی از دستم ساخته است؟ یا مثلًا شاخهی گُلی شاید میداشت و آنرا میگذاشت پُشتِ شیشهی جلو یا برفپاککُن و میرفت، یا کتابی میداشت با خودشْ آن لحظه و این کتاب برایِ آن خانم خواندنی میبود و روی کاپوت ماشین یا پُشتِ شیشه میگذاشت، یا یک سیدیِی موسیقی میداشت و به او میداد یا پُشتِ شیشه میگذاشت؛ شاید لَختکی و اندککی غماش فراموش میشُد(امّا اصلًا فضا هالیوودی نبود!). حالا که خودش هم غمگینتر شُده است، انگار این نیست که لزومًا باید کسی را بشناسیم و ... و ... ، دِلْ که غمگین باشد، دُنبالِ بهانه میگردد.

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

این روزها چندان خوب نبوده و با اینکه از دیروز شِدَّتِ ناخوشی بیشتر شده است، هوایِ این شهرِ دورِ جنوبی بهشدّت مطْبوعْ و لَذَّتبَخْش است. زیباشناسیاش چنان تحریک شُده است که دوست دارد در این هوایِ ابریِ ملایمْ با تکّههایی از آسمانِ آبیاش—آبیی دلنشیناش—، و این نَسیمِ خُنَکیْ که به اوائلِ بهارِ سالِ جلالی میماند، برود لبِ ساحلِ و خلیج را نگاه کند و خُنکای نسیمْ آرام زیر پوستاش بِخَزَد. هوای پاییزی اینجا گاهْ چه شگفتانگیز است! حتیٰ اگر تناش به نازِ طبیبان نیازمند و دلی[یا دلهایی!] محزون باشد. _______ *عِنوانْ البته مصرعی از اُستاد منوچهری.

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

چهره و تصویرش کاملًا در خاطرش هست؛ چه چشمانِ بزرگ و شگفتانگیزی داشت. مرغزار را یادش هست—و عجیب اینکه "دشت" و "مرغزار" او را همیشه بهیادِ آنجلوپولوس میاندازد—، پاییز و زمستان، باران که میزد، علفها بلند میشدند، و گیاهان سبز و خاکِ خُشکِ زمین نرمْ و جاندار میشد، و آسمانِ آنجا آبیتر، و همیشه نسیمِ خُنَکی بود که از لایِ برگهایِ کُنار و نخل و گز به سَطْحِ پوستِ کودکی و نوجوانیاش بخورد، و آبانبارهایی که بارانهای زمستانی پرآبشان میکرد، و قارچهایی که زمین را پر از تپههای کوچک کرده بودند، و کاکُل و منگک. نانی که پخته میشد و پنیر و چایْ و کاکُل و گوجه و ... و ... . و او روستازاده نبود، بلکه پدر و مادر و اجدادش روستازاده بودند، خواهران و برادراناش. سوارش میشد، و میرفت، گاه از طلوعِ آفتاب تا غروب: میرفتند تا تپههای دور، و او "چَمَنْ مِیل" میکرد و آبِ دشتْ را مینوشید! میرفتند تا صخرههایِ سیاهی که جانبِ غرب بود، و یا به سمتِ روستاهایی که سیلِ سالهای دورتر، با خود برده بود و الان فقط آواری برجا بود: خاطراتشان پراگنده بر خاکِ برهنه، با چند نشانهی ناچیز از حضورِ انسان بر این خاک. و سُم بر آوار میکشید و چشمِ بهخاطراتِ خاک میدوخت. گاهی اسب گریه میکرد، و کودک حیرتزده از آن چشمانِ بزرگِ حیوانْ که میگریند. رنگِ حنایییِ شگفتی داشت، با غُرَّهای بر پیشانیاش، کَشیده بود و بلند، و نه خیلی ت

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

إبراهیم أبو ثریا.

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 15:41

پاییز را بسیار دوست دارم- نه صرفاً بخاطرِ تنوّع شگفتانگیزِ رنگهایش-، و از میانِ ماههایِ این فَصلْ آبان ْ از برای منْ ماهِ محبوبی است( "محبوبی" اینجا صفتِ توصیفی است نه اضافی!)، دقیقتر: محبوبترین. دوست داشتم هفت شاخه باشد، زرد و نارنجی، بیهیچ آرایشِ اضافی و با شاخههای بلند و با آن نوعْ زرد و نارنجیای که بسیار خوش میدارم. همه چیز را دقیق انتخاب کرده بودم. امّا نشد که بشود. حالا دوست میدارم امروزش کمی آرامتر بگذرد(بوده باشد)، حتّی اگر شادیاش اندکی بیش نشود، و این خودْ شادیِ کمی نیست که روزیْ اندکی حتّی آرامتر باشد. زیبایی این روزهایی که من نمیبینم، و رنگارنگی پاییزی که او محروم است، البته غمانگیز است، امّا چیزهایی هست که کمی دلِ اندوهْزده را حتّی گاهی گرم میکند: همین که هستْ و بو

برچسب: هفدههشت, نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 10:12

هَذَا یَوْمٌ عَصِیبٌ... و "لوقا" را یادم میآید: 6:4 ..... و یادم هست حسین منزوی در غزلی گفته: یأس و تنهاییِ من، مانند لوط و دخترانش..

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 10:12

بعد از قریب به بیست روز که به تخت میخ شده بوده است، در آستانه ی مرگ شاید، و در غربت محبوس، و از نزدیکترین و صمیم ترین کس اش بیش از هزار کیلومتر دور، برگشته است. مدّتی است به ضرورتِ بیماریهایی که آمدند سراغش شیمیدرمانی متوقف شده است. چند روزی است موها نُک زده اند، رنگِ بعد از شیمیدرمانی که بماند؛ چقدر سفید شده اند، و زیر چشمت چروکهای بیشتر و پوستت هم... ، اینها را دوستی می گوید. شب قبل خوشحال بود، می آید همان عزیزترین کس را ببیند و مادر جان اش را، اواخر شب درد هجوم آورد، و غم شبیخون زد با افسردگی اش. آخر شب همان عزیز خبر داد که دلتنگ است و مغموم، و این بازگشته هم، مچاله شد. آخر شب خبر رسید پریسا خوب نیست(و همین دیروز خوب بود). حالا اگر هم دردی که در تار و پودش می پیچد و گاه دیوانه اش می ک

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 10:12

تازه رمان را تمام کرده بود و شگفت زده بود از زیبایی اش. یک روز پاییزی بعد از تمام کردن رمان به من گفت خودشان چه می گویند؟ گفتم: «et qu’il fit nuit sur la Terre» و این را خیلی دوست می داشت: "و زمین در تاریکی فرو رفته بود"[و جملاتی که دوست می داشت انگار وصف زندگی مان بود...]. چقدر جوان و زیبا، چقدر مهربان، چقدر باهوش، دقیق و ظریف و چقدر دلنشین. چقدر دوستش می داشتم. همان اولین روزهای برج سرطان کافی بود تا دوست عزیز من شود... . سرطان ریه که آخر می کشد، چند ماه آن طرف تر یا این طرف تر، خیلی مهلت نمی دهد، ویرانه ها هم چند فرسخ آن سو تر جان می گیرد تا بروی وسط ویرانه ها و جسم بی جان پاره ی تنت را پیدا کنی؟ تا سرطان زودتر دخلت را بیاورد ...؟ تا خودت ببینی آوار و سرطان جان می گیرد تا ذره ذره له شوی

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 10:12

... یصحو على کسَل الفجر. یعزف لحناً لموتسارت. یفکِّر فی رحلة الفکر عبر الحدود وفوق الحواجز.... یلعن مستشرقاً یُرْشِدُ الجنرالَ الى نقطة الضعف فی قلب شرقیّةٍ. یستحمُّ. ویختارُ بَدْلَتَهُ بأناقةِ دِیکٍ. ویشربُ قهوتَهُ بالحلیب. ویصرخ بالفجر: لا تتلکَّأ! ____________ ....رو به بامدادی کسالت بار بر می خیزد آهنگی از موتسارت می گذارد به سفر اندیشه ها فراتز ار مرزها و موانع می اندیشد و نفرین می کند مستشرقی را که ژنرال را به نقطه ضغفی در دل زنی شرقی رهنمون می شود. دوش می گیرد و لباسش را انتخاب می کند به آراستگی یک خروس، و قهوه اش را با شیر می نوشد. و به سپیده نهیب می زند: طلوع نکن!

برچسب: تتلکَّأ, نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 10:12

دارم سعی میکنم برایِ "تَمَدُدِ أَعصاب" هم اگر شُده، و کمی خویشتنداری، و اندکی صبوری، و زیرِ بارِ غم و غُصه کمر خَمْ نکردن(بَلکه نشکستن)، و ... و ... ، بعد از مدّتها با "فاصلهگذاری" و حِفْظِ علائمِ سجاوندی و نگارشی و رسمالخطّ و فونت و غیرهای که، خوش میدارم، چند خطّ بنویسم؛ هرچند مُهمل! چه میگویید اگر محَبْوبْ("محَبْوبْ" در اینجا صِفَتْ است و نه إِسم!) را زیر آوار پیدا کُنی و به سرطانِ ریه مُبْتلاء باشی؟! و سرطان همان شَبْ تو را از پا بیندازد.- یا، چه میگویید اگر مَحْبوبْ را رویِ تَخْتِ بیمارِستانْ ببینی، چشمی از دست داده(همین امشب)، و مُنْتَظَر برای از دست دادنِ چشمِ دیگرشْ، و نیز بدانی سَرَطانْ--دیر یا زود--، مَغْزَشْ را مُنْهَدِمْ میکند: با درد و رنجی که لاأَقَلّ وَصْفَاش

برچسب: مُهملات,پریشان, نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 10:12

به قولِ یک وبلاگنویس: «در تهران و اصفهان و یزد و شیراز و تبریز، در لسانجلس و نیویورک و پاریس و کوالالامپور و سیدنی، ونکوور و لندن و پراگ و دهلی، میشود یک شب رستوران نرفت. » جمعیّتِ هلالِ احمر: حساب شمارهی ۹۹۹۹۹ بانک ملت(قابل پرداخت در شعب بانک ملت سراسر کشور و خودپردازها) و حساب ارزی ۷۰۲۰۷۰ بانک ملی (قابل پرداخت در شعب بانک ملی سراسر کشور) به نیازمندان و حادثهدیدگان کمک کنند. به گزارش ایسنا، شهروندان می توانند برای کمک به هموطنان زلزله زده غرب کشور مبالغ خود را به شماره حساب 99999 به نام هلال احمر نزد بانکهای ملی، ملت، صادرات، رفاه، مسکن، دی، تجارت، سپه،پارسیان، شهر، آینده و رسالت و شماره حساب 702070(ارزی دلار) 800300 (ارزی یورو) بانک ملی و 1404440(ارزی دلار) بانک ملت واریز کنند.

برچسب: کرمانشاه, نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 10:12

اینقدر ای کاش و آرزو دارد که انگار هرگز به دنیا نیامده... هرگز...

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 10:12

پرسیدم: وَطَنْ کُجاست؟ گفت: آنجا که قهوهی مادر را بنوشی، و شب برگردی. پرسیدم: خانه کُجاست؟ گفت: خانه آنجاست که دلت آرام میگیرد، آنجا که محبوبْ را در آغوشْ میگیری، و در مَعْبَرِ بادها—که سرما به استخوان میزند—، گرمایی احساس کنی، آنجا که در اُتاقهایِ نَمور، لَخْتی درد راحتت بنهد، و در گوشهای، کنارِ آتشی که سرمایِ پاییز را اندکی کم میکند، آسوده دراز بکشی. خانه طَلَبِ آرامش است، بازگشت به گوشهی اَمنْ و دِنج، سهمِ ماست از جهان، یگانه گوشهی اَمنِ ما... رؤیا میبیند: رؤیای زَنْبَقْهای سفید و شاخهی زِیتونْ، به من گفت: خواب میبینم، خوابِ پرنده را، و گُلِ لیمو را، و غُنْچهی بادام را. کمی مانده به 4 صُبحِ 29امِ آبانِ آن سال: پریسا رفت، یکی کنارش بود و یکی به جبر دور افتاده بود.

برچسب: نویسنده: آرتین توکلی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 10:12

صفحه بندی